|
اولويتهاي پژوهشي در حوزه دينپژوهي بدين معناست كه در عين وقوف به اينكه تقريبا در هيچ بخشي از مباحث مربوط به دينپژوهي نميتوان مدعي شد كه نياز به مطالعه و تحقيق نداريم ولي در عين حال قبول داريم كه در ميان بخشهاي مختلف دينپژوهي بعضي از بخشها فعلا بيشتر نيازمند مداقه و مطالعه هستند ولي بعضي از بخشها اينطور نيستند. در واقع حق اين است كه بگوييم در هيچ زمينه و شاخهاي از دينپژوهي كه تقريبا هفت شاخه است به حدكفايت و كافي و وافي تحقيق نكردهايم. اما در عين حال شك نيست كه در بعضي از زمينهها محتاجتريم. از بنده خواستهاند كه زمينههايي را كه در آن بيشتر نيازمند تحقيق هستيم بيان كنم. نكته دوم: هرگاه از كسي بخواهيد اولويتهاي پژوهشي را در هر زمينهاي براي شما تعيين كند لابد نظر او را خواستهايد و اين نظر ممكن است كه مثل هر نظر ديگري خطا باشد و ممكن هم هست كه صواب باشد. طبعا يك نحوه ارائه اولويتها بصورت عيني و Objective وجود ندارد كه مورد وفاق همه اهل نظر و متفكران و همه اهل تحقيق در آن حوزه باشد. طبعا بنده راي خودم را خواهم گفت و اگر شخص ديگري دعوت شده بود، راي خودش را ميگفت و شخص ثالث هم راي ثالثي را بيان ميكرد. وحق هم اين است كه از هر كسي راي خود او را بخواهيد و انتظار نداشته باشيم كه طبق مزاق و مشرب ما سخن بگويد. من بسته به ديدگاههايي كه دارم، ضرورتهايي را احساس ميكنم و بسته به ضرورتهايي كه احساس ميكنم تعيين اولويت ميكنم و ميگويم اين امر در رتبه اول حاجت براي تحقيق قرار دارد. بنابراين اگر با اولويتهايي كه من تعيين ميكنم موافق نباشند مشكلي نيست و بلكه طبيعي هم هست كه وقتي شما ديدگاههاي متفاوت با بنده داريد طبعا ممكن است با نظر من موافق نباشيد. نكته سوم: اين اولويتها را بنده بر اساس حاجت جامعه خودمان بيان ميكنم. اگر جامعه ديگري غير از جامعه ما محل بحث بود يا زمان ديگري غير از زمانه ما مورد بحث بود، طبعا اولويتها را به صورت ديگري معرفي ميكردم، اما با توجه به جامعه امروزه خودما كه مختصاتي دارد و اين مختصات را خواهم گفت طبعا اولويتها را به اين صورت بيان ميكنم. اگر جامعه ديگر يا زمان ديگر يا اوضاع و احوال ديگري متصور ميبود طبعا در آن حالت لاجرم اولويتها به صورت ديگري تعيين ميشدند. ضرورت اولويت تعيين كردن را زمان و مكان و جامعه و اوضاع و احوال تعيين ميكند. ما ميخواهيم بدانيم در وضعي كه اكنون بسر ميبريم اين اولويتها چگونهاند. من بارها در مواضع مختلف بر يك نامگذاري سهگانهاي تاكيد ورزيدهام و چون اين نامگذاري براي بحث ما ايضاحگر است از آن براي ورود به بحث خودم استفاده ميكنم. وقتي گفته ميشود اسلام، سه معنا ممكن است كه از اسلام مراد شود. كمااينكه هرديني وقتي اسمش ميآيد ما يكي از اين سه معنا را ممكن است مراد كنيم. من از اين سه، تعبير ميكنم به دين1، دين2، دين.3 مثلا در مورد دين خودمان تعبير ميكنم به اسلام1، اسلام2، اسلام.3 گاهي وقتي گفته ميشود اسلام، مراد اسلام 1 است. اسلام 1 يعني مجموعه متون مقدس ديني و مذهبي مسلمين. از آن تعبير ميكنيم به اسلام 1 (البته اگر ميحواستيم بگوييم مسيحيت 1، مرادمان متون مقدس ديني و مذهبي مسيحيان بود و قس عليهذا راجع به ساير اديان). اگر مسلمان سني باشيم اين مجموعه منحصر ميشود به قرآن و احاديث نبوي و اگر مسلمان شيعي اثنيعشري باشيم اين مجموعه منحصر ميشود در قرآن به اضافه مجموعه احاديث معتبري كه از چهارده معصوم به دست ما رسيده است. در هر ديني همينطور است ، يعني در هر ديني كسي يا كساني هستند كه سخن آن كس يا كسان فوق سئوال تلقي مي شود و مطلقا مورد مناقشه واقع نميشود و مطلقا مورد انكار و تشكيك واقع نميشود. وقتي اين كس يا كسان سخنانشان در متون مكتوبي ثبت شد و به تواتر تاريخي به دست رسيد اين متون مكتوب را متون مقدس ديني و مذهبي مينامند. در متون ما قرآن و احاديث اينطورند. اسلام :2 مجموعه مشروح و تفاسير و بيانها و تبيين هايي است كه از اسلام 1 در طول تاريخ انجام گرفته است. البته شرح غير از تفسيراست و تفسير غير از بيان است و بيان غير از تبيين است. ولي ما با اين چهار تا يك معامله ميكنيم و آنها مجموعه شروح و تفاسير، بيانها و تبيينهايي اندكه از متون مقدس ديني و مذهبي شده است . اين اسلام 2 در مجموعه آثار متكلمان ،فقيهان عالمان اخلاق ، فيلسوفان ،عارفان و ساير علماء دين به يادگار گذاشته شده اند (اين مجموعه بسيار ارزشمند وعظيم به لحاظ حجم) مجموعه اسلام 2 است. اين اسلام 2 يعني سخنان همه فقهاي جهان اسلام به اضافه همه سخنان متكلمان اسلام به اضافه سخنان همه عالمان اخلاق جهان اسلام، همه سخنان حكماي جهان اسلام و سخنان عرفا و فيسلوفان و ساير عالمان جهان اسلام مثل اصوليون و ... گاهي از اين اسلام2 تعبير ميشود به تراث فرهنگي و گاهي تعبير ميشود به ميراث فرهنگي. اسلام3 مجموعه همه كارهايي است كه مسلمين در طول تاريخ كردهاند. به اضافه آثار و نتايجي كه بر آن كارها مترتب شده است. اسلام 3 تحقق تاريخي اسلام در مقام عمل در طول 1400 سال گذشته، اسلام در مقام عمل، اسلام آنچنان كه فيالواقع پياده شده است. حالا درست پياده شد يا نادرست، اينها داستان ديگري است. آني كه بالاخره بيان شد، با همهؤ خوبيها و بديها و زشتيها و زيبائيها. مجموعه افعال همه مسلمين جهان به اضافه همه آثار و نتايجي كه بر آن افعال مترتب شده است. ما به عنوان يك مسلمان سني يا شيعه آني كه برعهده گرفتهايم كه از آن حيث كه مسلمانيم از آن دفاع كنيم، اسلام 1 است. ما هيچكجا برعهده نگرفتهايم كه چون مسلمانيم از اسلام2 يا از اسلام 3 هم دفاع كنيم. يعني مسلمان بودن ما مقتضي اين نيست كه از سخناني كه عالمان اسلامي در طول 1400 سال گذشته گفتهاند لزوما دفاع كنيم، يا برعهده نگرفتهايم كه از همه اعمالي كه در طول 1400 سال پيش تا كنون بدست مسلمين انجام گرفته است، دفاع كنيم. مسلمان از آن رو كه مسلمان است فقط دفاع از اسلام 1 را برعهده گرفته است. كمااينكه بودايي هم از آنرو كه بودايي است فقط دفاع از آئين بوداي 1 را برعهده ميگيرد، نه آئين بودايي 2 و نه آئين بودائي .3 مسيحي هم همينطور. مسلمان از آن رو كه مسلمان است فقط بايد از اسلام 1 دفاع كند، زيرا به سبب مسلمان بودنمان فقط متون مقدس را عاري از بطلان و خطا ميدانيم، و بنابراين چون ما طرفدار حق و حقيقت هستيم، طبعا بايد بگوييم ما از اسلام 1 كه چون مسلمانيم آن را حق ميدانيم، دفاع ميكنيم. ولي اسلام 2 و اسلام 3 به طريق اولي، عاري از خطا نيستند و بنابراين به هيچ وجه دفاع از اسلام 2 و 3 برعهده ما نيست و به هيچوجه بر عهده نميگيريم. حتي از اين بالاتر اينكه اگر كسي بخواهد التزام بورزد كه از اسلام 2 و اسلام3 دفاع بكند، دفاع كردنش از اسلام 2 و اسلام3 به معناي عدول از حق است. به اين دليل كه همه كساني كه اسلام2 و اسلام 3 را ساخته و پرداختهاند هيچكدامشان معصوم و عاري از خطا نبودهاند. همه آنها خواسته يا ناخواسته، آگاهانه يا ناآگاهانه دستخوش خطا بودهاند. و بنابراين تكفل و تعهد دفاع از آنها، تكفل و تعهدي است خلاف حق. بر اين اساس، اسلام2 شرحها و تفسيرها و بيانها و تبيينهايي است كه از اسلام 1 شده، بر اساس معلومات زمان عالماني اين تفسيرها و شرحها و بيانها و تبيينها را ميكردهاند. مثلا شيخ طوسي براساس مجموعه علوم و معارف زمان خودش از اسلام 1، يك سلسله بيانها، تبيينها، شرحها و تفسيرهايي بدست داده بود، علامه حلي هم بر اساس مجموعه معلومات زمان خودش همينكار را كرده بود و به همين ترتيب هرچه را از آن تعبير به اسلام 2 ميشود، در واقع حاصل تفاعل و كنش و واكنش مجموعه معلومات زمان آن عالم يا عالمان با متون مقدس ديني و مذهبي است. يعني علوم و معارف زمان آن عالمان با متون مقدس ديني و مذهبي در يك تفاعل و كنش و واكنش و تعامل متقابل شدهاند و حاصل آن، اسلام 2 است.
.1 انسان مدرن به شدت استدلالگرا (Rational) است. ميگويد اگر اين سخن را ميگويي چه استدلالي داري. من نميتوانم چون تو، تو هستي از تو سخنانت را قبول كنم. استدلالگرايي نتيجه تبعيدگريزي است. .2 برابريگرايي يعني به همه آدمها به يك چشم مينگريم. در انسان سنتي اينجور نيست بعضي در برابر او بالا هستند و بعضي در نظر او پايين هستند. او توجه ندارد كه آدمها بايد در حيطه تخصص خودشان اظهار نظر كنند و لاغير. و در حيطه تخصصشان هم سخنانشان وقتي پذيرفته است كه با استدلال همراه باشد. اين برابريگرايي در انسان مدرن وجود دارد. يعني اگر به او بگويي فلاني چقدر كشف و شهود دارد ميگويد باشد ولي اگر ايشان در مورد اقتصاد كشور اظهارنظر كردند بايد براي سخن خودشان دليل بياورند. به اين دليل كه اهل كشف و شهودند ما از ايشان حرف اقتصادي، فيزيك و شيمي و .... فلسفي و ... نميپذيريم. اين يعني به همه با اين چشم نگاه كردن است كه يا هر كسي براي حرفش استدلال دارد كه از او ميپذيريم، هركه ميخواهد باشد و يا استدلال براي حرف خودش ندارد، در اين صورت هم هر كه ميخواهد باشد حرفش را نميپذيريم. اين برابريگرايي كاملا نتيجه تعبدگريزي است كه در انسان مدرن وجود دارد. ويژگي دوم انسان مدرن: انسانگرايي انسان مدرن است (Humanism). امانيزم يعني اينكه انسان مدرن به اين تلقي رسيده است كه هر رايي در ساحت نظر و هر عملي در ساحت فعل وكنش بايد بالمآل يك سودي براي انسان داشته باشد تا قابل قبول باشد.اگر رايي است كه براي انسان خنثي است، يا عملي است كه براي انسان خنثي است، يا بالاتر از آن، مضر است، در اينصورت اين راي قابل قبول نيست. انسان معيار همه چيز است و همه چيز را بايد به قد و قباي انسان بسنجند، ببينند چقدر پذيرفتني است و چقدر ناپذيرفتني است به ميزان سود و زياني كه براي انسان دارد. اين آيه قرآن كه "واما ما ينفع الناس فيالارض" آنچه براي انسانها نافع است، ماندني است، آيه عميقي است در اين حيث، سنجه براي انسان مدرن، انسان است و لذا تلقي او از دين هم فرق ميكند. مثال: اگر باكتابهاي كلامي مسلمانها و مسيحيان در قرون وسطي سروكار داشته باشيد ميبينيد كه بحث اينگونه آغاز ميشود: .1 اثبات ذات خدا .2 اثبات صفات خدا و افعال خدا كه مجموعه ايندو بحث، بحث توحيد است و بعد در افعال، آخرين فعلي كه اسم ميبرند، ميگويند يكي از افعال خداهم هدايت انسانهاست. از هدايت انسانها به مبحث دوم يعني نبوت نقب ميزنند ميگويند خدا هدايت نميكند مگر از طريق وحي و به عبارت ديگر انسانها ظرفيت ندارند و قابليت هدايت ندارند مگر از طريق وحي و بعد بحث وحي مربوط ميشود و نحوه تشخيص پيامبر راستين و پيامبر دروغين و ويژگيهاي پيامبران عصمت و علم و غيب و ... و بعد ميگويند ما پس از زندگي اين جهاني باز به اين جهان برميگرديم و بحث معاد پيش ميآيد. اگر دقت كنيد ميبينيد كه از خدا شروع ميكنند چون انسان سنتي، انسانگرا نبود بلكه خداگرا بود. ولي انسان مدرن انسانگرا است. از اين نظر هم هست كه اگر كتابهاي كلامي مسيحيان در روزگار ما را ببينيد، ميبينيد كه بحث از انسان شروع ميشود. اول از انسانشناسي آغاز ميكنند، طبيعت انسان، نقاط قوت و ضعف انسان و نيازهاي انسان را بحث ميكنند و بعد ميگويند نيازهاي انسان دو قسم است: .1 نيازهاي بديلناپذير (فقط دين ميتواند برآورده كند). .2 نيازهايي كه بقيه قلمروهاي معرفت بشري برآورده ميكنند. بعد به مناسبت نيازهايي كه فقط دين برآورده ميكند مثل احساس تنهايي، جاودانگي، عدالتطلبي و ... و وارد اين بحث ميشوند كه دين چگونه اين نيازها را برآورده ميكند. و به اين ترتيب وارد بحث دين مي شوند كه براي اينكه بگويند دين چگونه نيازهاي ما را بر آورده مي كنند ميگويند كه دين يك سلسله پيشفرضهايي دارد كه با آن پيشفرضها ميتواند اين نيازها را برآورده كند. از جمله اينكه به خدا قائل است، به زندگي پس از مرگ قائل است، از جمله اينكه نظام جهان را نظام اخلاقي ميبيند و ميبينيد كه از انسام شروع ميكنند و كارشان به خدا ميانجامد. ويژگي سوم انسان مدرن: ويژگي فردگرايي انسان مدرن است كه در انسان سنتي وجود نداشته است. مگر شما نميگوييد در عرب جاهلي اگر فردي ازيك قبيله فردي از قبيله ديگر را ميكشت، براي انتقام گرفتن كافي بود كه يكي از افراد قبيله مقابل را بكشند و نه خود قاتل را. زيرا كل قبيله را يك موجود تلقي ميكردهاند بعد ميگويند اين موجود به اين موجود ديگر يك ضربه زده و اين موجود هم به آن موجود ضربهخورده يك ضربه بزند. و او ضربه را به اين دست زده ولي ما به آن دست او ميزنيم. اسلام هم يك مقدار متنابهي از اين جهان نبيني را در فقه خودش حفظ كرده است. "ديه بر عاقله است" يعني چه؟ يعني اگر ما دندان مرا شكستيد عاقله شما به من بدهكارند. اين عاقله پدر است و برادران و جد و... انسان مدرن اين را نميفهمد. اگر به انسان مدرن بگويند بچه شما به ديگري سيلي زده، حاضر نيست به خاطر بچهاس سيلي بخورد. ميگويد بچه من چه ربطي به من دارد. بچه من سيلي زده خودش هم بايد سيلي بخورد. يك نوع فردگرايي عميقي در انسان مدرن وجود دارد. اين فردگرايي 5 نتيجه براي انسان مدرن داشته كه وارد آن بحث نميشويم. انسان سنتي اصلا جمعگرا بوده است. خودش را سلول يك بدن بزرگي ميدانست. حالا اين بدن بزرگ گاهي قبيله او بود، گاهي ملت او بود، گاهي همهؤ همكيشان او بودند. ولي بالاخره يك پيكر بزرگي تصوير ميكرد و خودش را يك سلول او ميدانست و تمام سود و زيان و مصلحت و مفسده خود را در آن پيكر ميديد. براي انسان مدرن اصلا اين سخن معنا ندارد و بشدت فردگراست و فردگرايي او تا آن جايي كه حتي حاضر است به خاطر فرزندان خودش را هم كه به واسطه او بدنيا آمدهاند، از يك حدي بيشتر، چيزي برعهده بگيرد. ويژگي چهارم: انسان مدرن بشدت عاطفهگراست ولي انسان سنتي اينجور نيست. البته عاطفهگرا به معناي عاطفي و مهربان و ... اينها نيست، بلكه يعني اينكه آدم بگويد خوبي و بدي افعال به ميزان درد و رنجي است كه براي ديگران به بار مي آورد و هيچ ملاك ديگري ندارد . اگر گفتيد دروغگويي اگر بدست به خاطر اين است موجب درد و رنج ديگران ميشود. هيچچيز ديگري دروغگويي را بد نكرده است و راستگويي اگر خوب است به دليل اين است كه درد و رنج ديگران را كاهش ميدهد. يا لااقل موجب درد و رنج ديگران نميشود. اگر گفتيد تمام خوبيها و بديها، بدي و خوبي را به ميزان درد و رنجي است كه به ديگران وارد ميكند. دروغگويي اگر بد است به خاطر اين است كه موجب درد و رنج ديگران ميشود و راستگويي اگر خوب است به اين دليل است كه درد و رنج ديگران را كاهش ميدهد يا لااقل موجب درد و رنج ديگران نميشود. اگر بگوييد تمام بديها و خوبيها، بدي و خوبيشان بدليل درد و رنجي است كه به ديگران وارد ميآورند يا وارد نميآورند و هيچ چيز ديگري ملاك ديگري وجود ندارد، در اينصورت به شما ميگويند شما عاطفهگرا هستيد. انسان سنتي اصلا اينجوري نبود. بلكه ميگفت راست گفتن خوب است چون خدا گفته است. واز طرف ديگر فهرست رذائل و فضائلي كه انسان سنتي تصوير ميكرد با فهرست رذائل و فضائل اخلاقي انسان مدرن بسيار متفاوت است. چون براي انسان مدرن ليست كارهاي خوب از بالا به پايين به ميزان درد و رنج كاهي تنظيم كنيد و ليست كارهاي بد را به ميزان درد و رنجزايي تنظيم كنيد. يعني ملاك فقط درد و رنج است. ويژگي پنجم: انسان مدرن به شدت قائل به پيشرفت است. اينقدر قائل به پيشرفت است كه حتي بچههاي دبستاني و پيشدبستاني هم قبول دارند كه انسان در حال پيشرفت است ولي اين انديشه پيشرفت انديشهاي است بسيار جديد. ولي انسان سنتي نه فقط قائل به انديشه پيشرفت نبود بلكه قائل به انديشه پسرفت بود. انسان سنتي ميگفت انسان اوليه انسان فطري است هرچه جلو آمدهايم فسادها بيشتر و بيشتر شده و در آخرالزمان به بيشترين فساد ميرسيم. يعني انسان سنتي واقعا قائل به پسرفت نوع بشر است و نه فرد بشر. سير نوع بشر را به اين صورت تصوير ميكرد كه بشر از آن انسان اوليه كه شروع شد پاك و پيراسته و مهذب و فطري بود و به فطرت الهي خودش نزديك بود هرچه تاريخ جلو آمد، انسان در حال انحطاط بيشتر و بيشتر است. اوج انحطاط انتهاي تاريخ يعني آخرالزمان است. ولي انسان مدرن قائل به پيشرفت است و با اينكه آنقدر در اذهان ما راسخ شده ولي فكري است بسيار جديد كه در تمام زبانهاي دنيا لغتي براي اين انديشه وجود نداشت. اگر به روزنامهها و مجلات ، دوران مشروطيت و نزديك مشروطيت و تا اواسط دوران رضاشاه نگاه كنيد ميبينيد مثلا نوشتهاند "ما ميخواهيم مثل غربيان پروقوه كنيم" (همان progress انگليسي) بعدها در فرهنگستان اول كه به دستور رضاشاه تاسيس شد، براي اين مفهوم لغت "پيشرفت" را انتخاب كردند. مفهوم آنقدر نو بود كه براي آن لغتي در زبان ما وجود نداشت. در زبان عربي هم وضع از همين قرار بود. در نوشتههاي اعراب هم همين الان هم گاهي مينويسند "البرقرارتيه" (كساني كه قائل به پيشرفتند) ولي الان اين مفهوم كاملا در اذهان جاگير شده است. قائلان به پيشرفت به شش دسته قابل تقسيم هستند: .1 فقط در ناحيه علوم تجربي .2 علاوه بر علوم تجربي در ناحيه فنون و صناعات (تكنولوژي و فنآوري) .3 علاوه بر دو قلمرو بالا در حيطه سومي به نام رفاه اقتصادي .4 علاوه بر قلمروهاي بالا در ناحيه چهارمي به نام آرمانهاي اجتماعي بشر در حال پيشرفت است. .5 علاوه بر قلمروهاي بالا در ناحيه پنجمي به نام ايدهآلهاي اخلاقي .6 علاوه بر قلمروهاي بالا در ناحيه ششمي به نام ظرفيتهاي وجودي مثل هوش و حافظه و سرعت انتقال و ظرفيتهاي كنش و واكنش بشر هر روز بيشتر و بيشتر ميشود. به اين لحاظ پيشرفت يك هرم است اونهايي كه به بيشترين پيشرفتها قائلند در سطح هستند و هرچه بالاتر ميروند در راس هستند. اين 5 انديشه اي كه 5 انديشه مهمتر انسان مدرن است، همهاش انديشههايي است كه اولا بايد فهميد كه اين انديشهها صادقند يا كاذب، حقند يا باطل و بعد اگر ديديم كه باطلند كه باطل هستند يعني اگر توانستيم استدلالا نشان دهيم كه باطلند و اگر ديديم باطل نيستند، وفق و آشتي دادن آنها با اسلام 1 وظيفه دانشپژوه و دينپژوه امروزي است كه ميخواهد هم متعقل بماند و هم متدين. سئوال: آيا ما مدرن هستيم يا سنتي؟ اين سئوال دو جواب دارد: .1 در مقام تحقيق يعني وقتي محققيم، از آنرو كه محقق هستيم نه بايد سنتي باشيم و نه بايد مدرن باشيم. زيرا ما ميخواهيم در باب اينكه كجا حق با سنت است و كجا حق با تجدد است تحقيق كنيم. .2 اما در مقام خارج از تحقيق: يعني نه در آزمايشگاه بلكه در آشپزخانه چه هستيم؟ در اينجا حكم واحد نميشود كرد. ممكن است سنتي باشيم يكسره و ديگري سنتي و متجدد باهم باشد و ديگري يكسره متجدد باشد. من معتقدم كه ما يك بحران هويت داريم. ولي در آزمايشگاه بايد تا آنجا كه در وسعمان هست فراتر از سنت و تجدد بايستيم تا بفهميم حق با كيست؟ سئوال دوم: اگر ما مدرن باشيم از قرآن و روايات چه ميفهميم؟ بعضي از عناصر مدرنيته اصلا با قرآن و روايات سازگار نيست. آنجا نميشود بگويند من در عين مدرن بودن بدنبال بدست آوردن تفسيري از اين حديث يا آيه هستم. اصلا اين آيه و حديث ابا دارد از هرگونه آشتي با مدرنيسم. اينجاهاست كه بحث اهميت مييابد. آنجاهايي كه وفاق هست مشكلي نداريم. تفسيري بدست ميدهيم مدرنگرايانه از كتاب و سنت. آنجاهايي كه ناسازگار است چه؟ مثلا فرض كنيد آيا طبيعت انسان آنچنان كه هابز ميگفت بد است الا اينكه با تربيت خوبش بكنيم يا آنچنان كه ژانژاكروسو ميگفت خوب است مگر اينكه با تربيت بدش كنيم. حالا شما از قرآن بپرسيد. آيا قرآن معتقد است كه انسان اگر به حال خودش وانهاده مي شد بد بود و چون تربيتش ميكنيم يواش يواش خوبش ميكنيم يا اينكه قرآن معتقد است انسان اگر به حال خود وانهاده ميشد خوب است و ما با تربيت و آداب و سنن خود بدش ميكنيم. اگر مدرنيته با روسو موافق بود و قرآن به فرض برعكس روسو نظر داشت (خلق الانسان هلوعا. ص اذامسه الشر جزوعا و اذا مسه الخير منوعا، يا بگويد انسان ظلوم و جهول است) اينها را چگونه ميشود سازگار كرد. سئوال سوم: آيا واقعا ما اين توان را داريم كه فوق اين جريانات بايستيم؟ توان ما لايتناهي نيست ولي ميتوانيم آگاهانه از هيچكدام اينها طرفداري نكنيم، الا بعد از تحقيق اما با اينهمه ممكن است من ناآگاهانه تحت تاثير تمايلات متجددگرايانه، يا سنتگرايانه خودم واقع شوم و يك داوري غيرمنصفانه نسبت به طرف مقابل خودم بكنم. سئوال: تفاوت وحي با شهود چيست؟ بعضي گفتهاند وحي يك نوع شهود است. بعضي گفتهاند شهود يعني علم حضوري و علوم حضوري انواعي دارد و وحي هم يكي از انواع علم حضوري است. ولي برخي گفتهاند وحي يك قلمرو معرفتي است كه كاملا با شهود فرق ميكند. من خودم ميلم بيشتر به اين است كه بگويم يك نوع شهود است ولي نميدانم واقعيت از چه قرار است. سئوال: آيا اينكه نبي به مقام شهود ميرسيد همان حالت وحي نيست؟ اين بسته به موضع شما در سئوال بالا دارد. سئوال: در صورت امكان تفاوت وحي، شهود و تجربه ديني را بيان فرمائيد؟ بعضي وحي و شهود را دوچيز و بعضي يك چيز ميدانند. تجربه ديني كه امروزه زياد استعمال ميشود هم شامل وحي ميشود كه براي پيامبران وجود دارد و هم اصطلاحي است كه شامل غير پيامبران هم ميشود، مثلاص يك حال خوشي به شما دست ميدهد و احساس ميكنيد كه از محيط پيرامون خود جدا شدهايد. از اين حال تعبير به تجربه ديني ميكنند. سئوال: مفهوم پيشرفت نزد انسان سنتي با مفهوم پيشرفت نزد انسان مدرن متفاوت است و لذا به نظر ميرسد اين دو مفهوم با يكديگر قابل مقايسه نيستند. در بحثي كه در دانشگاه صنعتي داشتهام گفتهام انسان سنتي به اميد قائل است ولي به پيشرفت قائل نيست ولي انسان مدرن برعكس به پيشرفت قائل است ولي به اميد قائل نيست. و متناظر پيشرفت در نزد انسان مدرن اميد در نزد انسان سنتي است. انسان مدرن قائل به پيشرفت است ولي قائل به اميد نيست و انسان سنتي قائل به پيشرفت نبود ولي اميدوار بود. گفتهام چرا ناگهان اميد از دنيا رفت و به جاي آن انديشه پيشرفت نشست. سئوال: در تفكر انسان سنتي كه به پيشرفت قائل نيست، مراد پيشرفت معنوي است كه معتقدند انسان به لحاظ معنوي در حال انحطاط است. خيلي اين امر اهميت دارد كه يك وقتي انسان اين مسئله را براي خودش حل كند كه آيا چيزهايي بوده كه قديميها بلد بودند و ما امروزه بلد نيستيم. علوم زيادي بودهاند كه انسانهاي قديم بلد بودند و ما بلد نيستيم. اگر به اين امر قائل باشيد شما در اين جهت داراي تفكر سنتي هستيد. و اگر گفتيد انسان هر عصري همهؤ چيزهاي عصر قبل را دارد و يك چيزي هم اضافه دارد، در اين صورت قائل به پيشرفت هستيد. من خودم اعتقادم بر اين است كه (با اينكه در جهات فراواني متجددم)، بسياري از علوم و معارف در قديم بوده كه ما امروزه از آن محروميم، علومي وجود داشته كه بشر قديم ازش خبر داشت و ما از آن بيخبريم. اين علوم، علوم انسانشناختي بودهاند. وقتي بشر قديم ميگفت اين دندان كه درد ميكند زير زانوي پاي چپت را اگر به اندازه 20 درجه بچرخانند خوب ميشود، معنايش اين است كه او چيزهايي ميدانسته كه ما امروز نميدانيم و ميگوييم اصلا چه ربطي دارد. يا مثلا طب سوزني ميگويد چهارهزار چاك راه در بدنتان وجود دارد كه اين چهار هزار چاكراه را مثل كف دست ميشناسند و مثلا اگراز اضافه وزن شكوه كنيد او دو قسمت از بدن (كف پا و زير يكي از ناخنهاي انگشت) را يك فشاري ميدهد و شما در عرض سه روز 5 كيلو كم ميكنيد. اين چيز كمي نيست. علومي بوده است كه در اين جهت وجود داشته است.
|